ابن المقفع ( مترجم : منشي )
128
كليله و دمنه ( فارسي )
و بهر وقت حقوق متأكّد و سوالف مرضيّ [ 1 ] او را ياد ميكرد و فكرت و ضجرت زيادت استيلا و قوّت مييافت ، كه گراميتر اصحاب و عزيزتر أتباع او بود ، و پيوسته ميخواست كه حديث او گويد و ذكر او شنود . و با هر يك از وحوش خلوتها كردي و حكايتها خواستي . شبي پلنگ تا بيگاهي پيش او بود ، چون بازگشت بر مسكن كليله و دمنه گذرش افتاد . كليله روى بدمنه آورده بود و آنچه از جهت او در حقّ گاو رفت باز ميراند . پلنگ بيستاد و گوش داشت . سخن كليله آنجا رسيده بود كه : هول [ 2 ] ارتكابي كردي ، و اين غدر [ 3 ] و غمز [ 4 ] را مدخلي نيك باريك جستي ، و ملك را خيانت عظيم روا داشتي . و ايمن نتوان بود كه ساعت بساعت بوبال آن مأخوذ شوي و تبعت آن به تو رسد . و هيچ كس از وحوش ترا در آن معذور ندارد ، و در تخلّص تو از آن معونت و مظاهرت روا نبيند ، و همه بر كشتن و مثله كردن تو يك كلمه شوند . و مرا بهمسايگي تو حاجت نيست ، از من دور باش و مواصلت و ملاطفت در توقّف دار . دمنه گفت كه : گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر * آن مهر بر كه افگنم آن دل كجا برم ؟ و نيز كار گذشته تدبير را نشايد ، خيالات فاسد از دل بيرون كن و دست از نيك و بد بدارو روى بشادمانگي و فراغت آر ، كه دشمن بر افتاد و جهان مراد خالي و هواى آرزو صافي گشت سر فراز و بفرّخي بگراز [ 5 ] * لهو جوى و بخرّمي مىخور
--> [ 1 ] . ( 1 ) سوالف مرضيّ كارهاى پسنديده گذشته . [ 2 ] . ( 6 ) هول مصدر عربي است بمعني ترسانيدن كه در فارسي بمعني هايل ( ترساننده ) به صورت صفت و گاهي هم قيد به كار ميرود ، كار بيمناك كه راه آن دريافته نشود ( منتهى الارب ) . هول گفتار در شاهنامه ، هول حيواني در شعر فرّخي ، و گدائي هول در گلستان آمده است . [ 3 ] . غدر بي وفائي كردن ( مصادر و صراح ) ، خيانت كردن ( مقدّمة ) . مراد بيوفائي كردن و خيانت دمنه در حقّ گاو است . براى اين كلمه 113 / 19 و 123 / 6 و 127 / 7 نيز ديده شود . [ 4 ] . ( 7 ) غمز به چشم نمودن ( مصادر ) ، به چشم زدن ( مقدّمة ) ، اشارت كردن به چشم ( صراح ) . اصل معني اينست ولي در اينجا نزد كسي از كسي ديگر بدي و خيانت و دشمني در حقّ او را ، براست يا دروغ ، نقل كردن مراد است . نيز غمّازي در ص 123 ح بر س 5 ديده شود . [ 5 ] . ( 16 ) گرازيدن خراميدن و بناز و تبختر راه رفتن . انوري راست ( ديوان چاپ مدرّس رضوي ج 1 ص 478 ) : باغ ملك ترا مباد خزان * تا درو چون بهار بگرازي